![]() |
![]() |
|
| اونی که قلبی رو شکسته روو سیاهه |
|
غروب
لا به لای دلم جا مانده ... و خشم از پله های نگاهم بالا رفت اما سکوت ، انزوا را به لبهایم سنجاق کرد تا فردا مردم فریاد بزنند دیوانه ای لال گم شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:10 توسط آرتا |
|
|
یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم فریاد کشید :چرا حرف نمی زنی؟ و من همچنان به او نگاه می کردم دوباره فریاد کشید :آخر خفه شدم!حرف بزن؟! گفتم:نشنیدی...؟ برو....! برو.....!! چشمهایش را به من دوخت، چون مروارید می درخشید گویا سیل در چشمانش جاری بود آرام جلو آمد دستان گرمش را روی چشمهای قندیل بسته ام گذاشت تا با گرمای وجودش ،تن یخ زده ام را جانی دوباره بخشد تا صورت یخ زده ام را ، با بوسه ی گرمش جلا دهد ناگهان خود را بین جعیتی دید که همه می گریستن با صدای گرفته فریاد زد : اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 15:20 توسط آرتا |
|
|
من اینجا بس دلم تنگ است به هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:57 توسط آرتا |
|
|
تا تو رفتی همه گفتند از دل برود هر آنکه از دیده برفت و به ناباوری غصه ی من خندیدن آه...ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت کاش می آمدی و می دیدی که در این عرصه ی دنیای بزرگ چه غم آلوده جدایی هایی ست و بدانی که.... هرگز از دل نرود هر آنکه از دیده برفت . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:52 توسط آرتا |
|
|
سر کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن رو صرف کن
گفتم: رفتم،رفتی،رفت. ساکت می شوم. می خندم. ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد زد:خوب... بعد... ادامه بده. و من می گویم:رفت. رفت.رفت و دلم شکست. غم رو دلم نشست رفت شایدم بمرد شور از دلم ببرد رفت.رفت.رفت و من می خندم و می گویم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است. کارم از گریه گذشته است که به آن می خندم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:41 توسط آرتا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:51 توسط آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 |
|
RSS
|